بلاگ كاربران
- عنوان خبر :
حلقه بخش هفدهم
- تعداد نظرات : 0
- ارسال شده در : ۱۳۹۹/۰۸/۱۶
- نمايش ها : 175
" سلام ملیحه خانوم . حالتون خوبه "
" سلام آقا ابوالفضل . ممنونم حال شما چطوره . "
" منم خوبم . طاهره گفت که برای پس فردا قرار میذارید . "
" ببخشید ولی میخوام حرفایی رو که باید بزنم آماده کنم . "
" نکنه میخواید حفظشون کنید . "
ملیحه آروم خندید و گفت : " یه جورایی . "
ابوالفضل یه نفس عمیق کشید انگار خودش رو آماده گفتن چیزی می کرد که سختش بود .
" چقدرم که حفظیات تو خوبه . "
" اونموقع که خوب بود حالا بدترم شده . "
" پس بی خیال حفظ کردنش شو . بذار رودر رو حرفامونو بزنیم . "
حالا نوبت ملیحه بود که نفس عمیق بکشه . " نه ابوالفضل جان بذار برای همون پس فردا . "
" منم همونی که تو گفتی . فقط به جای ابوالفضلش بذار ملیحه . "
" کسی دورو برت هست . "
" آره "
" یعنی اگه کسی نبود میگفتی . "
" این ابوالفضل با اون ابوالفضلی که میشناختیش فرق میکنه . حالا میدونه که جنگ یعنی چی و حاضره برای چیزی که میخواد بجنگه . "
" ولی طاهره گفت که گفتی اگه من نخوام میذاری میری . "
" این توضیحش یه خورده سخته . بذار بعدا برات توضیح میدم . صدای زهراست که میاد . "
" آره دیگه صبر نمیکنه . اگه میشه گوشی رو بدم باهاش حرف بزنی . "
" فقط یه چیزی . جدی گفته بودی که اگه زحمتی نیست باهاش حرف بزنم . "
" ببخشید . "
" باشه ولی یکی طلبت . "
" جدی جدی با اون ابوالفضل فرق کردی هان . خداحافظ . این دختره دیگه صبر نداره . "
" خداحافظ . "
" سلام بابا جون . خودتی . "
" سلام عزیزم . آره خانوم کوچولوی بابا . "
" بابا دلم برات خیلی تنگ شده . چرا نمیای پیش ما . "
" میام بابا . همین پس فردا میام . "
" یعنی چند تا شب که بخوابم میای . "
" یعنی دو تا شب که بخوابی میام . "
" به عمه طاهره گفتم که دستت رو خوب کنه که بتونی بغلم کنی . آخه خیلی دوست دارم . "
دیگه اشک ابوالفضل سرازیر شده بود " عمه بهم گفت . ممنونم دختر گلم .ولی اگه دستمم خوب نشه فکر کنم یه دستیم بتونم بغلت کنم . "
" آخه من سنگین شدم بابا . "
" عیبی نداره عزیزم . منم قویم . تو رو که ببینم قوی ترم میشم . "
" بابا داری گریه میکنی ؟ "
" آره عزیزم . "
" از دست من و مامان ناراحت شدی ؟ "
" نه بابا جون . آخه منم دلم برای تو و مامانت خیلی تنگ شده . "
" بابا جون مامان میگه که دیگه بسته . گوشی رو قطع کنم . "
" به مامانت بگو اینجا مردم تو صف وایستادن که باهات حرف بزنن . "
زهرا به ملیحه گفت : " بابا میگه مردم صف وایستادن که با من حرف بزنن . "
" خانوم کوچولو میشه گوشی رو بدم با یکی دیگه هم حرف بزنی . "
" عمه طاهره است . "
" نه گوشی رو میدم خودت باهاش حرف بزن . فعلا خداحافظ خانوم کوچولو . "
" خداحافظ بابا جون . "
ابوالفضل گوشی رو داد دست فاطمه و بلند شد و رفت . عباسم دنبالش بلند شد .
" بیا داداش کوچیکه . بیا بریم توی اتاق . " و بعد با ابوالفضل رفتن توی اتاق .
بعد از یه ساعت که از اتاق اومدن بیرون عباس گفت : " باشه ولی دیگه بدهیت داره سنگین میشه . فکر کنم یه ماه اولو باید مجانی کار کنی . "
" هر چی داداش بزرگه بگه . "
طاهره گفت : " داداش عباس اذیتش نکن . "
" چی چی رو اذیتش نکنم . خوب منم میخواستم با دختره حرف بزنم .
راستی فاطمه باهاش حرف زدی دیدی دختره چقدر شیرینه . "
" آره داداش . ماشاالله حرف نداره . با آبجی طاهره براش اسفندم دود کردیم . "
" میشه امشب شامو زودتر بخوریم . فردا مثل دو تا مرد میخوایم بریم سر کار . "
بعد از شام عباس گفت : " شماره حاج حسین و گیر اوردی . "
" آره . الان میخوای تلفن کنی ؟ "
" آره . خیلی که دیر نشده . "
شماره رو از ابوالفضل گرفت و رفت توی اتاق .
ده دقیقه بعد عباس با قیافه دمغ از توی اتاق اومد بیرون .
" چی شده اخوی کشتیات غرق شدن ؟ "
" نه همچین صاف زد تو برجکم که با خاک یکسان شدم . "
" حالا چی گفت ؟ "
" میخواستی چی بگه . میگه نامحرم . فقط به تو محرم میشه اونم به شرطها و شروطها . "
" خوب فتوای حاج حسین که حالتو گرفته . حالا میخوای فتوای آقا سید رو گوش کنی . "
"ببین داداش کوچیکه . الان انقدر دلخورم که هر کی فتوا بده دختره به من محرم میشه هان کف پاشم ماچ می کنم . "
" خوب پس بشین ببین چی میگم . "
عباس نشست .
" ببین داداش خانوم کوچولوی ما هنوز پنج سالشه . فعلا باباش اجازه میده تا چهار سال دیگه به عمو عباسش محرم باشه . "
" خوب بعدش . "
" دیگه بعد نداره . بذار حالا بریم جلو برای بعد از چهار سالم یه فکری می کنیم .
نمی خوایم که به خانوم کوچولو بگیم من راست راستی باباش نیستم . توام راست راستی عموش نیستی . "
طاهره کفت : " واقعا نمی خواید بهش بگید . "
" نه اقلا تا عقل رس نشه نباید بهش بگیم . خودت گفتی تو این سالا خیلی عذاب کشیده . مگه میخوایم یه درد دیگه هم بذاریم روی دردای این طفل معصوم .
به نظر من که اقلا تا چارده پونزده سالگی نباید چیزی بفهمه . مگه اینکه ملیحه چیز دیگه ای بخواد .
تازه اگه اینجوریم باشه خودم قانعش میکنم . "
" آخ جون این یعنی ده سال دیگه . تا اونموقعم کی مرده کی زنده .
من که توی کمپم همه فتواهای آقا سید رو قبول داشتم . "
طاهره گفت : " حالا این آقا سید کی هست . "
ابوالفضل گفت : " قصه اش مفصله . شاید یه وقتی برات گفتم . "
نخستین نظر را ایجاد نمایید !