بلاگ كاربران
- عنوان خبر :
چند دقیقه سکوت کنید!
- تعداد نظرات : 14
- ارسال شده در : ۱۳۹۳/۰۲/۰۲
- نمايش ها : 576
وزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.
ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.
بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.
کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.
کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.
بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.
کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.
پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."
200000
مممممممممممممممنننننننننننننوووووووووووووووننن
جالب بود
ممنون
mc
جالب بود مرسی
خیلی جالب بود
سپاس
bahal bod mer30
جالب بود
مرسی
لااااااااااااااااااااایک
جالب بود
ممنون
چقدباهوش بود )
فکر کنم وقتی باید باشه.اره؟
ن عزیز روزیه
خیلی جالب
ابجی چی نوشتید؟وزی کشاورزی؟
فکر کنم وقتی باید باشه.اره؟