متفاوت ترین شبکه اجتماعی در ایران

دیوار کاربران


korosh_ts
korosh_ts
۱۴۰۲/۱۱/۲۶

گاهی حضور یک دوست در جهانت، به مثابه‌ی دستان خداوند است که حرف‌هات را شنیده و تنهایی‌ات را دیده و حالا به شکل یک رفیق، برایت حمایت و نور فرستاده!
گاهی حضور یک دوست در جهانت، شبیه به معجزه‌ای‌ست که ذره ذره اتفاق می‌افتد و ذره ذره به آسمان جهانت رنگ می‌پاشد.
گاهی حضور یک دوست در جهانت، شبیه به آرزویی‌ست که آن را به خدا نگفته‌ای و برآورده شده!
خدا همیشه به شیوه‌ی خودش مراقب توست و با زمان‌بندی خودش همه چیز را درست می‌کند...
نرگس_صرافیان_طوفان

امتیازم..(0)


وقتى خداوند تو را
تا لبه‌ی پرتگاه مشكلات سوق می‌دهـد؛
تماماً به او اعتماد كن. زيرا
دو چيز ممكن است اتفاق بيفتد:

يا خودش تو را میان زمين و آسمان مى گيرد و يا پرواز كردن را به تو ياد خواهد داد!

korosh_ts
korosh_ts
۱۴۰۲/۱۱/۱۹

دلم نمی‌آید که شب را رها کنم و همین‌طوری بخوابم. شب قشنگ است. یک عمر می‌خواهیم توی گور بخوابیم. وقتی هنوز زنده هستم، حیفم می‌آید شب‌ها بخوابم. شب باید بیدار ماند. گاهی به‌سلامتی ستاره‌ها شرابِ حافظِ شیراز نوشید. سیگار کشید. حرف زد. گریه کرد. شب باید کتاب خواند. فیلم دید. شب باید عاشق شد..

یک پدیده‌ای هست به اسم:
Revenge bedtime procrastination
که مطمئنم همه تجربه کردیم.
یعنی شب‌ها با این‌که نیاز به خواب داریم و خسته‌ایم، باز هم دیر می‌خوابیم. چون در طول روز، به دلیل کار و مشغله‌ی زیاد، وقت آزادی که برای خودمون باشه رو نداشتیم؛ پس خواب شب رو برای داشتنِ اون تایم آزاد، قربانی می‌کنیم...

00arminkarimi
00arminkarimi
۱۴۰۲/۱۱/۱۳

ஜ۩۞۩ஜஜ۩۞۩ஜஜ۩۞۩ஜ

چه دانستم که این سودا ...

ஜ۩۞۩ஜஜ۩۞۩ஜஜ۩۞۩ஜ

korosh_ts
korosh_ts
۱۴۰۲/۱۱/۱۳

كيميای عقل با كيميای عشق فرق دارد؛ عقل محتاط است‌؛ ترسان و لرزان گام برميدارد، با خودش ميگويد:
"مراقب باش آسيبی نبينی"
اما مگر عشق اينطورست؟
تنها چيزی كه عشق ميگويد اين است:
"خودت را رها كن، بگذار برود!"

عقل به آسانی خراب نميشود اما عشق خودش را ويران ميكند‌؛

گنج ها هم در دل خرابه ها و ويرانه ها يافت ميشود!
پس هر چه هست در دل خراب است.

ملت_عشق
الیف_شافاک

چه زیبا گفت مولانا:

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ،
ای هیچ،
برای هیچ،
بر هیچ مپیچ،
دانی که از آدمی، چه ماند پس مرگ؟
عشق است و محبت است و باقی همه هیچ...

korosh_ts
korosh_ts
۱۴۰۲/۱۱/۰۳

مردها خیلی هم خوبند
دوست داشتنی و مهربان
عاشق محبت واقعی
گاهی وقتا مثل یه بچه از ته دل خوشحالند
و گاهی مثل یک پیرمرد خسته
اکثرشان تنهایی را تجربه کرده اند
بیشترشان درد کشیده اند
و اکثرا غمهایشان را در وجودشان مخفی کرده اند
خیلی از اشک ها را نگذاشته اند از چشمانشان بیرون بریزد
مردها می روند قدم می زنند تا یادشان نرود که بجای گریه باید قدمهای محکم داشته باشند
همانهایی که اگر عاشق شوند ؛
برایتان شاملو میشوند و بیستون میکنند
و تو بهشت را روی زمین خواهی داشت
آری این ها مرد هستند

همه ی دنیا هم که دورت جمع شده باشند
باز هم برای گرم بودن پشتت به یک سه حرفی نیاز داری از جنس "پدر"

00arminkarimi
00arminkarimi
۱۴۰۲/۱۱/۰۱

♥╔♫╗♥───♥──♥───╔♥═╦╗♥─♫╗╔♥╗♥─♥╔╗─♥──
روی به خاک میدهم گر تو هلاک میکنی
دیت به بند میدهم گر تو اسیر میبری

سلاملکم عرض ادب

♥╔♫╗♥───♥──♥───╔♥═╦╗♥─♫╗╔♥╗♥─♥╔╗─♥──

korosh_ts
korosh_ts
۱۴۰۲/۱۰/۲۸

دیروقت است، خسته‌ام. تنهایی مثل خمره‌ای خالی و سربسته و تاریک توی اتاق را پُر کرده. خوابْ پناه‌گاهِ خوبی‌ست: «خواب و فراموشی»
شاهرخ مسکوب

رفتن تنها یک کنش است،
اما فراموشی
انقلابِ بزرگی‌ست...

ناظم حکمت

korosh_ts
korosh_ts
۱۴۰۲/۱۰/۲۲

صادقانه‌ ترین و شفاف‌ ترین یادداشت خودکشی‌ ای که خوانده‌ام مال جورج سندرز، بازیگر انگلیسی است :
" مردم عزیز! من شما را ترک می‌کنم چون حوصله‌ام سر رفته...
احساس می‌کنم به اندازه‌ی کافی زندگی کرده‌ام.
من شما را با تمام دلواپسی‌های‌تان در این فاضلاب دل‌انگیز تنها می‌گذارم. موفق باشید ... "
استیو_تولتز

زندگی مانند یک پتوی کوتاه است.
آن را بالا میکشید، پایتان بیرون میزند.
آن را پایین میکشید شانه هایتان از سرما میلرزد...
آدمهای وسواسی؛ مدام در حال تست اندازه ی پتو هستند و زندگی را نمی فهمند!
ولی آدمهای شاد ؛ زانوهای خود را کمی خم میکنند و شب راحتی را سپری میکنند...

korosh_ts
korosh_ts
۱۴۰۲/۱۰/۱۶

خواهی مرا دوست بدار
و خواهی از من بیزار باش
برای من تفاوتی نمی‌کند
اگر مرا دوست داشته باشی
همیشه در دلِ تو جای دارم
و اگر از من بیزار باشی
همیشه در ذهنِ تو جای دارم
ویلیام_شکسپیر

زیبا باش در نوع خودت ای دوست!

korosh_ts
korosh_ts
۱۴۰۲/۱۰/۰۷

نزار قبانی:
اگر می‌دانستم که عشق تا بدین حد مخاطره‌آمیز است؛
حاشا که عاشق می‌شدم
و اگر خبرم بود که دریا بدین اندازه ژرف و عمیق است
هیهات که بر آن می‌راندم
وگر از فرجام خویش آگاهی‌ام بود
زنهار که شروع می‌کردم.

کز آتش فراقش، شرحی شنیده بودم
لیکن درون آتش، خود را ندیده بودم